X
تبلیغات
رایتل


من و تو

!ما ماهی های اوزون برون. محکوم به ماهی تابه ی واقعیتیم

سلام دوستان عزیز.امروز یک بخش از شعر احمد شاملو به نامه زمین رو براتون میزام امید به این که لذت ببرین.

پس آنگاه زمین به سخن در آمد

و آدمی،خسته و تنها و اندیشناک بر سر سنگی

نشسته بود پشیمان از کرد و کار خویش

و زمین به سخن در آمد با او چنین می گفت:

- به تو نان دادم من، و علف به گوسفندان و

به گاوان تو، و برگ های نازک تره که قاتق نان کنی.

انسان گفت:- می دانم.

پس زمین گفت:- به هر گونه صدا من با تو

به سخن در آمدم:با نسیم باد، و با جوشیدن چشمه ها از سنگ،

و با ریزش آبشاران؛ و با فروغلطانیدن بهمنان از کوه

آنگاه که سخت بی خبرت می یافتم.

و به کوسِ تندر و ترقه ی توفان.

انسان گفت:می دانم می دانم، اما چگونه می توانستم

راز پیام تو را دریابم؟

پس زمین با او، با انسان، چنین گفت:

- نه خود این سهل بود، که پیامگزاران نیز اندک نبودند.

تو می دانستی که منت به پرستندگی عاشقم.

نیز نه به گونه ی عاشقی بخت یار، که زر خریده

وار کنیزککی برای تو بودم به رای خویش.

که تو را چندان دوست می داشتم که چون

دست بر من می گشودی تن و جانم به هزار

نغمه ی خوش جوابگوی تو می شد.

همچون نو عروسی در رخت زفاف که ناله های

تنازردگیش به ترانه ی کشف و کامیاری بدل شود

یا چنگی که هر زخمه را به زیر و بمی

دلپذیر دیگرگونه جوابی گوید.- آی چه

عروسی، که هر بار سر به مهر با بستر تو

در آمد!(چنین می گفت زمین.)

در کدامین بادیه چاهی کردی که به آبی گوارا کامیابت نکردم؟

کجا به دستان خوشنت باری که انتظار سوزان نوازش حاصلخیزش

با من است؟

گاوآهن بر من نهادی که خرمنی پر بار پاداش ندادم؟

انسان دیگر باره گفت:- راز پیامت را اما چگونه می توانستم در یابم؟

نوشته شده در سه‌شنبه 19 بهمن 1389ساعت 12:04 ب.ظ توسط سپهر| 3 نظر|

Design By : Mihantheme