X
تبلیغات
رایتل


من و تو

!ما ماهی های اوزون برون. محکوم به ماهی تابه ی واقعیتیم

قطره های احساسم کجاست؟ خدایا! با تو صحبت می کنم...مرا می شنوی؟؟؟

این روزها به تو می نگرم... به تو و به همه ی مهربانی هایت و به هم ی حرف هایی که با تو زدم و تو فقط گوش دادی و من فکر می کردم که نمی شنوی اما تو با آن نگاه های مهربانت...با آن چشم های آسمانی ات...به فاصله ی چندین ساعت زمینی به من نشان دادی که همه ی حرف هایم را با جان و دل گوش دادی اما...اکنون اشک هایم کجاست...

بال هایم کجاست...آن دو بال سفید و قوی من کجاست...همان دو بالی که مرا تا اوج ها

می برد تا اوج حضور تو...آنگاه من زیر سایه ی نگاهت می نشستم بالهایم را به روی وجود تکیده و غمگینم می کشیدم و با دل سنگین و پر از اندوهم اشک می ریختم واشک می ریختم وتو...وتو...با آن صدای بهشتی که طنینش همواره آرامش ناب قلب من است با من سخن می گفتی...اشک هایم را پاک می کردی و من باز حس می کردم که از تو پرم...

ازتو و نگاه های عاشقت...چشم های پر از احساست...اما اکنون تو بگو اشک هایم کجاست...احساسم کجاست...دو بال سفید و کوچکم کجاست...؟

صدایی میشنوم...تو انگار آمدی پایین تا با من سخن بگویی. از پنجره ی کوچک اتاقم حیاط خلوت تنهایی های من و تو را می نگرم...نمی بینمت...باز می نگرم اما...نمی بینمت...

ناگهان از کنار پنجره سرک می کشی و من خنده ام می گیرد...اما خنده ای تلخ...دستم را به احساس سرد شیشه می چسبانم...دستانت را به شیشه چسبانده ای ومن از احساس

سردی و خیسی تن شیشه که هدیه ی دستان توست پر از احساس عشق می شوم پنجره را می گشایم تا تورا بو بکشم...تمام وجودم از حضور تو از عطر تو پر می شود ومن سرشار از یک حس زیبا هستم...دستانم را به سوی آسمان بلند میکنم و ناگهان صدایت را می شنوم که از من گله میکنی...لب هایم خشک می شود...دست هایم در هوا مسخ می شوند و تمام وجودم پر از اندوه تو می گردد تو همچون همیشه با آرامش با من صحبت می کنی واین بار فقط از من و من و من گله گذاری می کنی و به من میگویی:

من این طور بودم وتو... تو این کار را کردی و من... تو این چنین بی اعتنا شدی و من...

تو اینگونه مغرور شدی و من... تو آن روز حسود شدی و من... تو آن شب دروغ گفتی و من... تو آنقدر بی احساس رفتار کردی ولی من... و تو ماه هاست که بی دلیل اطمینان

کردی...اعتماد کردی...و لجبازشدی اما من...  این را که گفتی سرم را به نشانه ی تاءسف

تکان دادم و به روی زمین نشستم...ناگهان احساس سبکی کردم...احساس رهایی از جاذبه ی زمین...احساس پرواز...چشمهایم را گشودم بال های سفیدم را به روی شانه هایم دیدم و تورا که آن بالا مرا نگاه می کردی و لبخند می زدی...هرچه بالاترو بالاتر...

هرچه سرشارتر وسرشارتر...به تو که رسیدم نگاهم کردی و گفتی : فرشته ی کوچکم...

پاک بمان...که تو از منی و من پاکی را به تو تمام و کمال دادم تا با احساس بمانی اما...

خواستم حرفت را ادامه بدهم که انگشتانت را به روی لب هایم گذاشتی و گفتی :

به سوی من بازگرد اما به گونه ای دیگر...نگاهت را از من برگرداندی  و رفتی و من زیر لب گفتم: خدایا!

نیم نگاهی به من کردی و من پرسیدم: هنوز پاکم...؟ هنوز با احساسم...؟

لبخندی زدی و گفتی: تو هنوز نیلوفری .

و من از اعماق وجودم احساس تازه ای را تجربه کردم... تو می رفتی و با هر قدمت این صدا در گوشم شنیده می شد :

به سوی من بازگرد اما به گونه ای دیگر...

موسیقی به پایان رسید...از حالت خلسه برخاستم و خودم را دیدم که گوشه ی پنجره نشسته ام و دفترم رو به رویم گشوده است و خطوط آن پر شده...و قلم دردست من دیگر از حرکت باز مانده...به شانه هایم نگاه کردم بال های سفیدم به آرامی تکان می خورد و ناگهان قطره ی اشکی جوهر خودکارم را به روی صفحه ی کاغذ پهن کرد!

                                                   

                                               نیلوفر آبی  

                                                

نوشته شده در یکشنبه 6 دی 1388ساعت 12:51 ب.ظ توسط سپهر| 5 نظر|

Design By : Mihantheme