X
تبلیغات
رایتل


من و تو

!ما ماهی های اوزون برون. محکوم به ماهی تابه ی واقعیتیم

از این حرف ها که بگذریم می رسیم به سکوت بی پروای دل من... 

به چشم هایم نگاه می کنی و از شیطنت درونش اثری نمی بینی... 

به تو می خندم اما... 

فنجان قهوه ات را بر می داری و یکباره سر می کشی... 

از کلافه بودنت می هراسم و... 

به طرفم نیم خیز می شوی انگار که می خواهی حرفی بزنی اما سکوت می کنی... 

 

  

 

 

 

پیشخدمت دستی به شانه ام می زند و من نگاه خیره ام را از فنجان قهوه ی مقابلم به سوی او می چرخانم از حرکت لب هایش می فهمم که با من حرف می زند: 

ـ مادام حال شما خوب است؟  

صورت حساب را از دستش می کشم و به صندلی خالی رو به روی خودم نیشخند می زنم 

پیشخدمت نگاهم می کنددوباره با همان لهجه ی فرانسوی اصیل خود ازمن می پرسد: 

ـ مادام همراه شما تشریف نمی آورند؟ آیا مایلید فنجان قهوه ی دیگری برایشان بیاورم؟ 

دستکش هایم را از مقابلت بر می دارم در کیفم را باز می کنم و در حالی که از روی صندلی بلند می شوم صورت حساب را کنار فنجان قهوه ی سر نکشیده ی تو می گذارم 

در حالیکه کلاهم را بر سرم می گذارم به فرانسوی دست و پا شکسته به پیشخدمت اشاره میکنم و : 

ـ لطفا فنجان قهوه ی همراهم را عوض کنید. بدون شکر باشد او قهوه را تلخ می نوشد... 

از در کافه بیرون می روم و از شیشه ی مه گرفته ی کافه به جای خالی تو نگاه می کنم... 

یقه ی کتم را بالا می دهم و صورتم را در گرمای مطلوب آن فرو می برم... هوای پاریس امسال عجیب سرد است. 

 

 

 

 

 

                                                                          نیلوفر آبی...

نوشته شده در شنبه 30 مرداد 1389ساعت 03:42 ب.ظ توسط سپهر| 5 نظر|

Design By : Mihantheme