هرچی آرزوی خوبه مال تو
هر چی که خاطره داری مال من
اون روزهای عاشقانه مال تو
این شبهای بی قراری مال من
منم و حسرت با تو ما شدن
توی بدون من رها شدن
آخر غربت دنیاست مگه نه
اول دو راهی آشنا شدن
تو نگاه آخر تو آسمون خونه نشین بود
دلت رو شکسته بودن همه ی قصه همین بود
میتونستم با تو باشم مثل سایه مثل رویا
اما بیدارم بی تو مثل تو تنهای تنها
یکی میگوفت:آدم با کسی گریه کنه هیچ وقت اونو از یاد نمیبره.خوب من اونموقه نفهمیدم چی میگه.ولی حالا...
آسمون ما بی ستارست کاش هیچ وقت به من نمی گفتی که میخوام ستاره تو بشم...
سپهر
برای یک بار تو را دیدم برای یک بار تو را از دست دادم خیالی نیست.ولی با اشک ریخته چه کنم.کمی بیندیش........................................
سپهر
جخ امروز
از مادر نزاده ام
نه
عصر جهان بر من گذشته است.
نزدیک ترین خاطره ام خاطره قرن هاست
بارها به خون مان کشیدند
به یادار آر
و تنها دستاورد کشتار
نانپاره ی بی قاتق سفره ی بی برکت ما بود.
اعراب فریبم دادند
برج موریانه را به دستان پر پینه ی خویش بر ایشان در گشودم
مرا و همگان را بر نطع سیاه نشاندند و گردن زدند.
نماز گزاردم و قتل عام شدم
که رافضیم دانستند.
نماز گزاردم و قتل عام شدم
که قرمطیم دانستند
آنگاه قرار نهادند که ما و برادران مان یکدیگر را بکشیم و این کوتاه ترین طریق وصول به بهشت بود!
به یاد آر
که تنها دستاورد کشتار
جلپاره ی بی قدر عورت ما بود.
خوشبینی برادرت ترکان را آواز داد
تو را و مرا گردن زدند.
سفاهت من چنگیزیان را آواز داد
تو را و همگان را گردن زدند.
یوغ ورزا برگردن مان نهادند
گاوآهن ب رما بستند
بر گردمان نشستند
و گورستانی چندان بی مرز شیار کردند
که بازماندگان را هنوز از چشم
خونابه روان است.
کوچ غریب را به یاد آر
از غربتی به غربت دیگر
تا جست و جوی ایمان تنها فضیلت ما باشد.
به یاد آر :
تاریخ ما بیقراری بود
نه باوری
نه وطنی
نه
جخ امروز
از مادر نزاده ام
احمد شاملو
نیلوفر سپهر
ترا من چشم در راهم شباهنگام
که میگیرند در شاخ((تلا جن))سایه ها رنگ سیاه
وزان دلخستگانت راست اندهی فراهم
ترا من چشم در راهم.
شباهنگام در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند.
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سر کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمی کاهم
ترا من چشم در راهم
نیما یوشیج
نیلوفر سپهر
عصر جمعه است و دل باز بهانه ی تو را ساز کرده و...نمی داند که خود شوریده ترم برای شنیدن صدایت،کنر پنجره نشسته ام و عبور دسته جمعی پرندگان مهاجر را می نگرم،دو کبوتر کنار پنجره دانه میخورند ومن آهی میکشم ومی گویم:ای کاش ما هم................................. جمله ام را نیمه تمام می گذارم ،چشم های خسته ام را به روی هم فشار می دهم ودو قطره اشک کویر گونه ها را بارانی می سازدبه یاد می آورم صدایت را که همیشه می گفتیدوست ندارم جمله اتو نا تموم بذاری...!لبخند میزنم و ادامه می دهم :ای کاش ما هم کبوتر بودیم! مثل هر عصر جمعه دیوان حافظ به دست دعا میخوانم که:ای حافظ شیرازی.............!بسم الله می گویم....چشم هایم بسته....دیوان حافظ باز....چشم هایم را می گشایم و می خوانم:
هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک
مرا امید وصال تو زنده می دارد و گرنه هردمم از هجر توست بیم هلاک
آتش دل فروکش میکند ومن انگار در میان زیباترین گلهای جهان خواب خوشبختی می بینم،می خندم از ته دل و نام تو را فریادمیکنم....! کنارتو،انگار تمام غمهارنگ میبازند................ کنار تو،نام اندوه خجل است،پشیمانی بیمناک......... کنار تو انگار تمامدنیا مال من است.................... با تو این تن زخمی درد نمی فهمد،رنج را نمی داند،شادی را تجربه می کند........ با تو این دل در سینه چه عاشقانه میتپد........... اصلا با تو این کویر،این زمستان تنهایی،این دردمندغریب،این نیلوفر مرداب خودخوشبختی است........ آری!دستانم را بگیرو تنهایم مگذار ،این مسافر غریب شانه های پر مهر تو را می طلبدو دستان صمیمی ات را که قبله گاه خواهش من است! ای از تبار مهر،ای آشنا،ای آسمان خیال،ای سپهر مهربانی ومحبت چه چیز خوشتر از اینکه از عشق با تو بگویم،تنها با تو،ای آشنا ترین با هق هق های شبانه ام........!!!
*عشق او همچون خود طبیعت آرامش بخش است
برای آدم هیچ معیاری تعیین نمیکند،هیچ چیز را برای آدم
انتخاب نمیکندو به سادگی حقیقت وجود آدم را می پذیرد
درست مثل طبیعت!من حقیقی هستم واو نیز................
این دو حقیقت یکدیگر را دوست دارند.............همین......!!!
نیلوفر سپهر