|
حسین پناهی دژکوه در ۱۳۳۵ در روستای دژکوه از توابع شهرستان کهگیلویه (دهدشت-سوق)در استان کهکیلویه و بویراحمد متولد شد. گرچه در کالبد شناسی پس از مرگ و بر اساس آزمایش دی . ان . ای زمان تولدش ۶ شهریور ۱۳۳۹ تشخیص داده شد پدرش علی پناه و مادرش ماه کنیز نام داشت. تحصیلات هنرى پناهى مربوط به حضور کوتاه او در جامعه هنرى آناهیتا است. چندى نیز در کسوت یک طلبه در حوزه علمیه قم حضور داشته است. پناهى در اواخر دهه پنجاه به تهران آمد و با اجراى تلویزیونى متن نمایشى خود، یک گل و بهار با بازى حسین محب اهرى و مرحوم مقبلى کار خود را شروع کرد فیلم ها : شعری از مرحوم حسین پناهی:
الو ... الو ... سلام کسی اونجا نیست ؟؟؟ مگه اونجا خونه ی خدا نیست ؟ پس چرا کسی جواب نمیده ؟ یهو یه صدای مهربون بگوش کودک نواخته شد! مثل صدای یه فرشته ... - بله با کی کار داری کوچولو ؟ خدا هست ؟ باهاش قرار داشتم، قول داده امشب جوابمو بده - بگو من میشنوم کودک متعجب پرسید : مگه تو خدایی ؟ من با خود خدا کار دارم ... - هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره ؟؟؟ - فرشته ساکت بود. بعد از مکثی نه چندان طولانی گفت نه خدا خیلی دوستت داره. مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟ بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلطید و با همان بغض گفت : اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما ... بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت شکسته شد : ندایی صدایش در گوش و جان کودک طنین انداز شد : بگو زیبا بگو. هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو ... دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد و گفت : خدا جون خدای مهربون، خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا ... چرا ؟ ولی این مخالف با تقدیره. چرا دوست نداری بزرگ بشی؟ آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم، ده تا دوستت دارم. اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟ نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن. مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم. مگه ما با هم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد ؟! خدا پس از تمام شدن گریه های کودک : آدم ، محبوب ترین مخلوق من ، چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه ، کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت. کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه برای خودخواهی شان میخواستند. دنیا خیلی برای تو کوچک است ... بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی.
سیمین بهبهانی شاعر و ادیب متولد ۱۳۰۶ تهران- لیسانس حقوق قضایی دانشگاه تهران
سلام دوستان عزیز.... من نیلوفر هستم نامزد سپهر... امروز من وبلاگ رو آپ میکنم چون که یه اتفاق جالب افتاده که می خوام از این طریق سپهرو غافلگیر کنم... و اون اتفاق تولد ۳ سالگی وبلاگ ماست. هووورررررراااااا.... تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک بیا شمعارو فوت کن که صد سال زنده باشی....... البته تاریخ دقیق تولد وبلاگ ۳۰ فروردین ماه هستش ولی چون من دانشجوی شهرستان هستم و به نت دسترسی ندارم خواستم که قبل از رفتن و تا وقتی که تهرانم این کارو انجام بدم. پس.... از همین جا تولد وبلاگ رو برای سپهر عزیزم جشن می گیرم و چون می دونم که چقدر این وبلاگ رو دوست داره آرزو میکنم که ی روزی وبلاگش ۱۰۰۰ ساله بشه و یک عالمه بوسه های شیرین همراه با گل های زیبا و خوشبو بهش تقدیم می کنم... سپهر عزیزم بهت تبریک می گم و دوستت دارم. نیلوفر
نوروز، جشن آغاز سال، امروزه در ایران و کشورهای دیگر «جهان ایرانی» به عنوان مهمترین جشن سال، اهمیت خاصی دارد. هرچند که در طول تاریخ ایران، جشنهای مهرگان، سده، آبانگان، یلدا، و جشنها و مراسم دیگر ملی، همیشه با شکوه خاصی جشن گرفته می شدند و حتی در بعضی موارد، اهمیت آنها از نوروز نیز بیشتر بوده، اما جشن نوروز تنها نمونه این جشنهای ملی است که همواره اهمیت خود را حفظ کرده و در برابر اقداماتی که برای محدود کردن آن صورت گرفته، همیشه ایستاده است. |
About![]()
زندگی زیباست اگر زیبا ببینی Archivesفروردین 1385 (2)اردیبهشت 1385 (12) خرداد 1385 (11) تیر 1385 (13) مرداد 1385 (25) شهریور 1385 (10) مهر 1385 (6) آبان 1385 (1) فروردین 1387 (1) خرداد 1387 (1) تیر 1387 (1) مرداد 1387 (3) شهریور 1387 (4) بهمن 1387 (3) اسفند 1387 (2) فروردین 1388 (4) Authorsلوگوی وبلاگ
Links
سایت رسمی احمد شاملو
زندیگنامه شعرا (3) | |||||